ارسال به دوستان
کد خبر : 195592

شناخت قرآن (2)

خطیب: حجت الاسلام والمسلمین دکتر مفتح امام و مدیر مرکز اسلامی هامبورگ

تاریخ: 05.10.2018
بسم الله الرحمن الرحيم

اَلْحَمْدُ لِلّهِ بِجَمِیعِ مَحَامِدِه کُلِّهَا عَلَی جَمِیعِ نِعَمِهِ کُلِّهَا اَلْحَمْدُ لِلّهِ مالِکِ الْمُلْکِ مُجْرِی الْفُلْکِ مُسَخِّرِ الرِّیاحِ فالِقِ الاْصْباحِ دَیّانِ الدّینِ رَبِّ الْعَالَمینَ اَلْحَمْدُ لِلّهِ عَلی حِلْمِهِ بَعْدَ عِلمِهِ وَالْحَمْدُ لِلّهِ عَلی عَفْوِهِ بَعْدَ قُدْرَتِهِ وَالْحَمْدُ لِلّهِ عَلی طُولِ اَناتِهِ فی غَضَبِهِ وَهُوَ قادِرٌ عَلی ما یُریدُ

ثم الصلاه و السلام علی محمد عبده و رسوله ارسله بالهدی و دین الحق لیظهره علی الدین کله و لو کره المشرکون

اوصیکم عبادالله و نفسی بتقوی الله و اتباع امره و نهیه، و اخوفکم من عقابه.




كيفيت نزول وحى

گفتیم که پيامبر اکرم صلّى اللّه عليه و آله هنگام نزول وحى مستقيم، احساس سنگينى مى‏كرد، و از شدت سنگينى كه بر او وارد مى‏شد بدنش داغ مى‏شد، و از پيشانى مباركش عرق سرازير مى‏گشت. اگر بر شترى يا اسبى سوار بود، كمر حيوان خم مى‏شد و به نزديك زمين مى‏رسيد. على عليه السّلام مى‏فرمايد: «موقعى كه سوره مائده بر پيامبر نازل شد، ايشان بر استرى به نام «شهباء» سوار بودند. وحى بر ايشان سنگينى كرد، به‏ طوریكه حيوان ايستاد و شكمش پايين آمد. ديدم كه نزديك بود ناف او به زمين برسد، در آن حال پيامبر از خود رفت و دست خود را بر سر يكى از صحابه نهاد ...»[1]. عبادة بن صامت مى‏گويد: «هنگام نزول وحى گونه‏هاى پيامبر صلّى اللّه عليه و آله در هم مى‏كشيد و رنگ او تغيير مى‏كرد. در آن حال سر خود را فرومى‏افكند و صحابه نيز چنين مى‏كردند»[2].

داستان ورقة بن نوفل

ورقة بن نوفل از عموزادگان خديجه و فردى با سواد اندك و كم‏وبيش از تاريخ انبيا با خبر بود. مى‏گويند او بود كه پيامبر اکرم صلّى اللّه عليه و آله را از نگرانى كه در آغاز بعثت برايش رخ داده بود نجات داد.

بخارى، مسلم، ابن هشام و طبرى شرح واقعه را چنين گفته‏اند:

آن‏گاه كه محمّد صلّى اللّه عليه و آله در غار حراء با خداى خود خلوت كرده بود، ناگهان ندايى به گوشش رسيد كه او را مى‏خواند. سر بلند كرد تا بداند كيست؛ با موجودى هولناك مواجه گرديد. وحشت‏زده به هر طرف مى‏نگريست همان صورت وحشتناك را مى‏ديد كه آسمان را پر كرده بود. از شدت وحشت و دهشت از خود بى‏خود شد و در اين حال مدت‏ها ماند. خديجه كه از تأخير او نگران شده بود، كسى را به دنبال او فرستاد. ولى او را نيافت، تا آن كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله به خود آمد و به خانه رفت، ولى با حالتى هراسناك و خودباخته. خديجه پرسيد: تو را چه مى‏شود؟ گفت: «از آنچه مى‏ترسيدم بر سرم آمد!» خديجه گفت: هرگز گمان بد به خود راه مده. تو مرد خدا هستى و خداوند تو را رها نمى‏كند. حتما نويد آينده روشنى است ... سپس براى رفع نگرانى كامل پيامبر صلّى اللّه عليه و آله، او را به خانه ورقة بن نوفل برد و شرح ماجرا را به او گفت. ورقه پرسش‏هايى از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله كرد، در پايان به وى گفت: نگران نباش، اين همان پيك حق است كه بر موسى كليم نازل شده و اكنون بر تو نازل گرديده است و نبوّت تو را نويد مى‏دهد. اينجا بود كه پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله احساس آرامش كرد و فرمود: اكنون دانستم كه پيامبرم.

اين داستان يكى از داستانهای جعلی كينه‏توزان دو قرن اول اسلام است كه خود را مسلمان معرفى نموده، با ساختن اين‏گونه حكايت‏هاى افسانه‏آميز، ضمن سرگرم كردن عامّه، در عقايد مردم ايجاد خلل مى‏كردند و تيشه به ريشه اسلام می زدند.


چگونه پيامبرى كه مدارج كمال را پیموده، از مدت‏ها پيش نويد نبوّت را در خود احساس كرده، حقايق بر وى آشكار نشده است، در حالى كه بالاترين و والاترين عقول را در خود يافته است: «إنّ اللّه وجد قلب محمد صلّى اللّه عليه و آله أفضل القلوب و أوعاها، فاختاره لنبوّته»؟ چگونه انسانى كه چنين تكامل يافته است، در آن موقع حساس نگران مى‏شود و به خود شك مى‏برد، سپس با تجربه يك زن و پرسش يك مرد كه اندك سوادى دارد اين نگرانى از وى رفع مى‏شود، آن‏گاه اطمينان حاصل‏ مى‏كند كه پيامبر است؟!

علاوه بر اشكال فوق، ايرادهاى ديگرى نيز به شرح ذيل بر داستان ياد شده وارد است:

1. سلسله سند داستان به شخص نخست كه شاهد داستان باشد نمى‏رسد، ازاين‏رو روايت این داستان مرسله تلقى مى‏شود.

2. اختلاف نقل داستان، خود گواه ساختگى بودن آن است. در يكى از نقل‏ها چنين آمده است: خديجه خود به تنهايى نزد ورقه رفت؛ در ديگرى آمده است كه پيامبر را با خود برد؛ در سوّمى ورقه خود پيامبر را در حال طواف ديد، از او جويا شد و بدو گفت؛ در چهارمى ابو بكر بر خديجه وارد شد و گفت: محمد را نزد ورقه روانه ساز. اختلاف متن به حدّى است كه مراجعه‏كننده متحير مى‏شود كدام را باور كند، و نمى‏توان ميان آن‏ها سازش داد.

3. در متن بيشتر نقل‏ها علاوه بر آنكه نبوّت پيامبر را نويد داده، گفته است که هرگاه دوران بعثت او را درك كنم به او ايمان آورده او را يارى و نصرت خواهم نمود، درحالیکه  ورقه تا بعثت پیامبر زنده بود، ولى هرگز به دين مبين اسلام مشرف نگرديد.


كاتبان وحى‏

پيامبر اسلام به ظاهر خواندن و نوشتن نمى‏دانست، و در ميان قوم خود به داشتن سواد معروف نبود. زيرا هرگز نديده بودند چيزى بخواند يا بنويسد؛ بنابراين او را «امّى» مى‏خواندند. قرآن هم او را با همين وصف ياد كرده است:

-       الَّذِينَ يَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِيَّ الْأُمِّيَّ ...( اعراف: 157)

-       فَآمِنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ النَّبِيِّ الْأُمِّيِّ ... (اعراف: 158)

-       هُوَ الَّذِي بَعَثَ فِي الْأُمِّيِّينَ رَسُولًا مِنْهُمْ ...( جمعه: 2)

امّى منسوب به امّ (مادر) است و كسى را گويند كه همچون روزى كه از مادر زاده شده، خواندن و نوشتن نیاموخته باشد. معلم ندیدن و نیاموختن خواندن و نوشتن، مساوی با نتوانستن خواندن و نوشتن نیست. آنچه با معجزه بودن قرآن تناسب دارد، صرفا نخواندن و ننوشتن است نه نتوانستن خواندن و نوشتن. قرآن می‏فرماید:

-      وَ ما كُنْتَ تَتْلُوا مِنْ قَبْلِهِ مِنْ كِتابٍ وَ لا تَخُطُّهُ بِيَمِينِكَ إِذاً لَارْتابَ الْمُبْطِلُونَ‏ ( عنكبوت: 48)

تو هيچ كتابى را پيش از اين نمى‏خواندى و با دست خود چيزى‏ نمى‏نوشتى، وگرنه باطل‏انديشان قطعا به شك مى‏افتادند.

اين آيه دليلى است بر اين كه پيامبر چيزى نمى‏خواند و نمى‏نوشت، ولى دلالت ندارد كه نمى‏توانست بنويسد و بخواند و همين اندازه براى ساكت كردن معارضين كافى است؛ زيرا پيامبر را هرگز با سواد نمى‏پنداشتند؛ بنابراين راه اعتراض را بر خود بسته مى‏ديدند.

به علاوه داشتن سواد كمال است و بى‏سوادى نقص و عيب، و چون تمامى كمالات پيامبر از راه عنايت خاص الهى بوده و هرگز نزد كسى و استادى تعلّم نيافته (علم لدنّى) پس نمى‏شود ساحت قدس پيامبر از اين كمال تهى باشد.

عدم تظاهر به سواد، براى اتمام حجت و بستن راه اعتراض و تشكيك بوده است، تا کسی نتواند بگوید پیامبر مطالب قرآن را از تورات و انجیل گرفته است، و کتابی الهی نیست. به همين دليل پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله به كاتبانى نياز داشت تا در شئون مختلف از جمله وحى براى او كتابت كنند؛ لذا چه در مكه و چه در مدينه زبده‏ترين باسوادان را براى كتابت انتخاب فرمود.

اولين كسى كه در مكه عهده‏دار كتابت وحى شد؛ علىّ بن ابى طالب عليه السّلام بود و تا آخرين روز حيات پيامبر به اين كار ادامه داد. پيامبر صلّى اللّه عليه و آله نيز اصرار فراوان داشت تا على آنچه را نازل مى‏شود نوشته و ثبت نمايد تا چيزى از قرآن و وحى آسمانى از على دور نماند.

على عليه السّلام در مسجد كوفه هنگامیکه مردم گرد او را گرفته بودند، فرمود: «پرسش‏هاى خود را تا در ميان شما هستم از من دريغ نداريد. درباره كتاب خدا از من بپرسيد، به خدا قسم آيه‏اى نازل نشد مگر آنكه پيامبر گرامى آن را بر من ‏خواند و تفسير و تأويل آن را به من ‏آموخت». عبد اللّه بن عمرو يشكرى معروف به ابن الكوّاء پرسيد: آنچه نازل مى‏گرديد و شما حضور نداشتيد، چگونه است؟ على عليه السّلام فرمود: «هنگامى كه به حضور پيامبر مى‏رسيدم، مى‏فرمود: يا على در غيبت تو آيه‏هايى نازل شد، آنگاه آن‏ها را بر من مى‏خواند و تأويل آن‏ها را به من تعليم می ‏فرمود»[3].

اوّلين كسى كه در مدينه عهده‏دار كتابت وحى گرديد، أبىّ بن كعب انصارى بود.او قبلا در زمان جاهليت نوشتن را مى‏دانست. ابىّ بن كعب كسى است كه پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله قرآن را به طور كامل بر وى عرضه كرد.

زيد بن ثابت در مدينه در همسايگى پيامبر صلّى اللّه عليه و آله خانه داشت. او نوشتن مى‏دانست. در ابتداى امر هرگاه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله نياز به نوشتن داشت و ابىّ بن كعب حاضر نبود، به دنبال زيد مى‏فرستاد تا براى او كتابت كند.

بنابراين عمده‏ترين كاتبان وحى، علىّ بن ابى طالب، ابىّ بن كعب و زيد بن ثابت بودند و ديگر كاتبان وحى، در مرتبه دوم قرار داشتند. ظاهرا اين افراد از جمله كسانى بودند كه در ميان عرب آن روز با سواد بودند و نوشتن و خواندن مى‏دانستند و در مواقع ضرورت گاه‏وبى‏گاه حضرت براى نوشتن از آنان استفاده مى‏كرد، ولى كاتبان رسمى سه نفر فوق بودند.


در زمان پیامبر بر هر چه يافت مى‏شد و امكان نوشتن روى آن وجود داشت، مى‏نوشتند؛ مانند:

1. عُسُب: جمع عسيب، وسط شاخه‏هاى درخت خرما كه برگهاى آن را جدا مى‏ساختند و در قسمت پهن آن مى‏نوشتند.

2. لِخاف: جمع لخفه، سنگ‏هاى نازك و سفيد.

3. رقاع: جمع رقعه، تكه‏هاى پوست يا ورق (برگ) يا كاغذ.

4. اُدُم: جمع اديم، پوست آماده شده براى نوشتن.

پس از نوشته شدن، آيات نزد پيامبر و در خانه ايشان ضبط و نگهدارى مى‏شد. آيه‏ها به گونه‏اى منظم و مرتب، در هر سوره ثبت مى‏گرديد و هر سوره با نزول بسم اللّه آغاز يافته و با نزول بسم اللّه جديد ختم آن سوره اعلام مى‏شد و سوره‏ها با اين رويه هريك جدا و مستقل از يكديگر ثبت و ضبط مى‏شد. در عهد پیامبر هيچ‏گونه نظم و ترتيبى بين سوره‏ها صورت نگرفت.

 


[1] تفسير عياشى؛ ج 1، ص 388.

[2] طبقات ابن سعد؛ ج 1، ص 131.

[3] سليم بن قيس هلالى؛ السقيفة؛ ص 214- 213.


نظر شما



نمایش غیر عمومی
تصویر امنیتی :