ارسال به دوستان
کد خبر : 195739

شناخت قرآن (3) اعجاز

خطیب: حجت الاسلام والمسلمین دکتر مفتح امام و مدیر مرکز اسلامی هامبورگ تاریخ: 12.10.2018

بسم الله الرحمن الرحيم

اَلْحَمْدُ لِلّهِ بِجَمِیعِ مَحَامِدِه کُلِّهَا عَلَی جَمِیعِ نِعَمِهِ کُلِّهَا اَلْحَمْدُ لِلّهِ مالِکِ الْمُلْکِ مُجْرِی الْفُلْکِ مُسَخِّرِ الرِّیاحِ فالِقِ الاْصْباحِ دَیّانِ الدّینِ رَبِّ الْعَالَمینَ اَلْحَمْدُ لِلّهِ عَلی حِلْمِهِ بَعْدَ عِلمِهِ وَالْحَمْدُ لِلّهِ عَلی عَفْوِهِ بَعْدَ قُدْرَتِهِ وَالْحَمْدُ لِلّهِ عَلی طُولِ اَناتِهِ فی غَضَبِهِ وَهُوَ قادِرٌ عَلی ما یُریدُ

ثم الصلاه و السلام علی محمد عبده و رسوله ارسله بالهدی و دین الحق لیظهره علی الدین کله و لو کره المشرکون

اوصیکم عبادالله و نفسی بتقوی الله و اتباع امره و نهیه، و اخوفکم من عقابه.

اعجاز

معجزه براى پيامبران يك وسيله اثباتى بشمار مى‏رود تا سند نبوّت و شاهد صدق ادعای آنان در ارتباط با خداوند بوده و گواه آن باشد كه از جهان غيب پيام آورده‏اند. لذا معجزه‏اى كه به دست آنان انجام مى‏گيرد بايد نشانه‏اى از «ماوراء الطبيعة» باشد، و كارى انجام دهند كه انسان عاجز از انجام آن باشد.

البته باید دانست که هيچ پيامبرى از همان آغاز، دعوت خود را با معجزه همراه ننمود، بلکه براى دفع شبهات منکران معجزه آورد. پیام انبيا عين حقّ است كه با فطرت اصيل و عقل سليم هم‏آهنگ مى‏باشد. چيزى را مى‏گويند كه فطرت و عقل بشرى آن را مى‏پذيرد. قرآن کریم در توصیف پیام انبیا می‏فرماید:

-      «لَقَدْ جاءَتْ رُسُلُ رَبِّنا بِالْحَقِ (اعراف: 43)

پيامبران همگى حق‏آور بودند.

-       «يا أَيُّهَا النَّاسُ قَدْ جاءَكُمُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّكُمْ (يونس: 108)

اى مردم! آنچه را كه براى شما آمده صرفا حقيقت آشكارى است».

ازاين‏رو در قرآن تصريح شده كه صاحب نظران انديشمند، بى‏درنگ دعوت حق را مى‏پذيرند، و تنها كسانى كه حق را با منافع خود سازگار نمى‏بينند، آن را نمى‏پذيرند، گرچه در دل به حق بودن آن اذعان و اعتراف دارند.

-       وَ جَحَدُوا بِها وَ اسْتَيْقَنَتْها أَنْفُسُهُمْ ظُلْماً وَ عُلُوًّا (نمل: 14)

گرچه [با زبان‏] آن را انكار نموده، ولى در دل آن را شناخته، باور داشته‏اند و اين انكار ناشى از حالت ظلم و استكبار آنان است.

حضرت موسى عليه السّلام در دوره‏ای به رسالت برانگیخته شده بود که جادوگری و سحر در جامعه رواج داشت، و ساحران و جادوگران دارای جایگاه اجتماعی برتری بودند. حضرت موسی علیه السلام برای اثبات صحت ادعای نبوت خود باید معجزه‏ای ارائه می‏داد که برای جامعه مخاطب او قابل درک باشد و همه بفهمند که او واقعاً فرستاده خداوند است. قرآن کریم درباره معجزه موسی علیه السلام می‏فرماید:

-       فَأَلْقَىٰ عَصَاهُ فَإِذَا هِيَ ثُعْبَانٌ مُّبِينٌ ؛ وَنَزَعَ يَدَهُ فَإِذَا هِيَ بَيْضَاءُ لِلنَّاظِرِينَ (اعراف:107-108)

-       پس [موسى ] عصايش را افكند و بناگاه اژدهايى آشكار شد؛ و دست خود را [از گريبان ] بيرون كشيد و ناگهان براى تماشاگران سپيد [و درخشنده ] بود.

 آن حضرت معجزه خود را موقعى ارائه داد كه با انكار فرعونيان مواجه شد که از او براى اثبات نبوّت خويش دليل و نشانه خواستند. خداوند به موسى و هارون دستور مى‏دهد: «فَأْتِيا فِرْعَوْنَ‏ فَقُولا إِنَّا رَسُولُ رَبِّ الْعالَمِينَ‏؛ نزد فرعون رفته به او بگوييد: ما پيامبران پروردگار جهانيانيم». فرعون پس از مقداری بحث با موسی خشمگین شد و قاطعانه بدون هيچ دليل قانع‏كننده‏اى گفت: «لئن اتّخذت إلها غيري لأجعلنّك من المسجونين؛ اگر جز من، خدايى برگزينى تو را از [جمله‏] زندانيان خواهم ساخت». موسى با ملايمت گفت: «أو لو جئتك بشي‏ء مبين؛ گرچه براى تو دليل آشكارى [بر صحت دعوى خويش‏] بياورم؟!». فرعون گفت: «فأت به إن كنت من الصّادقين؛ بياور اگر راست مى‏گويى». آن‏گاه حضرت موسى، عصا و يد بيضاء را ارائه داد. و آنگاه که فرعون برای مقابله با موسی جمعی از ساحران را به کار گرفت، حقانیت نبوت موسی و ارتباط او با خداوند برای آنان زودتر از دیگران آشکار ‏شد، چرا که آنان چون خودشان ساحر و جادوگر بودند پیش از دیگران ‏فهمیدند که عمل موسی از قبیل سحر و جادوی بشری نیست.

در دوران رسالت حضرت عیسی علیه السلام پزشکی و طبابت رواج داشت، و طبیبان در جامعه اعتبار داشتند، لذا معجزه آن حضرت نیز از همان سنخ بود تا فوق بشری بودن این عمل برای مردم قابل درک باشد. قرآن کریم می‏فرماید:

-       إِذْ قَالَ اللَّهُ يَا عِيسَى ابْنَ مَرْيَمَ اذْكُرْ نِعْمَتِي عَلَيْكَ وَعَلَىٰ وَالِدَتِكَ إِذْ أَيَّدْتُكَ بِرُوحِ الْقُدُسِ ... وَإِذْ تَخْلُقُ مِنَ الطِّينِ كَهَيْئَةِ الطَّيْرِ بِإِذْنِي فَتَنْفُخُ فِيهَا فَتَكُونُ طَيْرًا بِإِذْنِي ۖ وَتُبْرِئُ الْأَكْمَهَ وَالْأَبْرَصَ بِإِذْنِي ۖ وَإِذْ تُخْرِجُ الْمَوْتَىٰ بِإِذْنِي ۖ(مائده:110)

-       [ياد كن ] هنگامى را كه خدا فرمود: «اى عيسى بن مريم، نعمت مرا بر خود و بر مادرت به ياد آور، آنگاه كه تو را به روح القدس تأييد كردم... و آنگاه كه به اذن من، از گِل، [چيزى ] به شكل پرنده مى ساختى، پس در آن مى دميدى، و به اذن من پرنده اى مى شد، و كور مادرزاد و پيس را به اذن من شفا مى دادى؛ و آنگاه كه مردگان را به اذن من [زنده از قبر] بيرون مى آوردى.

دوره بعثت پیامبر اکرم، دورانی بود که ادبیات و شعر رواج بسیاری داشت، و ادیبان و شاعران در جامعه دارای اعتبار بودند. و معجزه رسول الله کتاب قرآن است. قرآن با شيواترين سبك و رساترين بيان و استوارترين محتوا بر عرب آن زمان عرضه شد، در حالى كه مهارت عرب آن دوره در زبان و بيان آنان بوده و بخوبى تشخيص دادند كه اين سخن نمى‏تواند ساخته بشر باشد. در قرآن آنجا كه از اعجاز سخن به ميان مى‏آيد، مخاطبانی را که در حقانیت دعوت و ادعای رسول الله شک و تردید دارند به تحدّی فرا میخواند، حالت شكّ و ترديد مشركان و منافقان و مقابله‏كنندگان با قرآن و اسلام را در نظر مى‏گيرد و با آنان تحدّی می‏کند:

-      وَ إِنْ كُنْتُمْ فِي رَيْبٍ مِمَّا نَزَّلْنا عَلى‏ عَبْدِنا فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِنْ مِثْلِهِ (بقره: 23)

و اگر در آنچه بر بنده خود نازل كرده‏ ايم شك داريد پس اگر راست مى‏ گوييد سوره‏ اى مانند آن بياوريد

-       أَمْ يَقُولُونَ تَقَوَّلَهُ بَلْ لا يُؤْمِنُونَ. فَلْيَأْتُوا بِحَدِيثٍ مِثْلِهِ إِنْ كانُوا صادِقِينَ (طور:33-34)

يا مى‏ گويند آن را بربافته [نه] بلكه باور ندارند .پس اگر راست مى‏ گويند سخنى مثل آن بياورند

در کتب انبیاء پیشین، معنی و محتوا از جانب خداوند، ولی انتخاب الفاظ و عبارات بر عهده پیامبران بود، بخلاف قرآن که هم محتوا و هم لفظ از جانب خداوند آمده است، و پیامبر نقشی در عبارت پردازی قرآن نداشته است. لذا قرآن کریم در تحدّی کردن، تمامی انسانها و جنیان را به هماوردی دعوت می‏کند و می‏فرماید: 

-      قُل لَّئِنِ اجْتَمَعَتِ الْإِنسُ وَالْجِنُّ عَلَىٰ أَن يَأْتُوا بِمِثْلِ هَٰذَا الْقُرْآنِ لَا يَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَلَوْ كَانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهِيرًا (اسراء:88)

-      بگو اگر انس و جن گرد آيند تا نظير اين قرآن را بياورند مانند آن را نخواهند آورد هر چند برخى از آنها پشتيبان برخى [ديگر] باشند.

ابو الوليد عتبة بن ربيعه، كه بزرگ قريش محسوب مى‏شد، روزى با سران قريش‏ در مسجد الحرام نشسته بود. پيامبر اسلام نيز در گوشه ديگر مسجد نشسته بود. عتبه رو به اشراف قريش كرده گفت: «آيا روا مى‏داريد كه اكنون محمد صلّى اللّه عليه و آله را تنها يافته با او سخن گويم، باشد تا او را قانع سازم؛ او را تطميع نموده از دعوت خويش دست بردارد؟» همگى به او گفتند: «اگر مى‏توانى با او سخن گو و به هرگونه‏اى مى‏توانى او را قانع ساز».

عتبه نزد پيامبر آمده گفت: «اى فرزند برادر!- عرب را چنين عادت بود كه افراد هر قبيله به افراد قبيله ديگر «يا ابن اخى» اى فرزند برادر خطاب مى‏كردند- تو داراى شرف خانوادگى هستى، ولى چيزى را مدّعى هستى كه موجب برخورد و تفرقه ميان قوم خود گرديده است. اكنون گوش فرا ده تا مطلبى را بر تو عرضه دارم!» پيامبر فرمود: «بگو، گوش فرا مى‏دهم». عتبه گفت: «اى فرزند برادر! اگر هدف تو اندوختن ثروت است، آن اندازه اموال براى تو فراهم مى‏سازيم تا ثروت‏مندترين مردم قريش گردى. اگر تشنه مقامى، تو را رئيس خود مى‏گردانيم. و اگر خواسته باشى تو را فرمان‏رواى خود مى‏سازيم». سپس گفت: «آن كه بر تو ظاهر مى‏گردد و چيزهايى با تو زمزمه مى‏كند، خللى است كه بر اعصاب تو اثر گذارده، حاضريم تو را با خرج خود كاملا مداوا كنيم و از بذل مال در اين زمينه دريغ نورزيم ...» عتبه مى‏گفت و پيامبر كاملا ساكت، به تمام گفته‏هايش گوش فرا داد. آن‏گاه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله به او گفت: «آيا از گفتن مطالب خود پايان يافتى؟» گفت: «آرى». فرمود: «پس اكنون به سخن من گوش فرا ده» عتبه گفت: «با جان و دل آماده‏ام» پيامبر صلّى اللّه عليه و آله در اين هنگام لب به تلاوت قرآن گشود و از ابتداى سوره فصّلت شروع به خواندن نمود: «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ‏ ... كِتابٌ فُصِّلَتْ آياتُهُ قُرْآناً عَرَبِيًّا لِقَوْمٍ يَعْلَمُونَ. بَشِيراً وَ نَذِيراً ...» (فصلت: 3-4) و همچنان ادامه داد و عتبه با تمام وجود گوش فرا مى‏داد؛ دست‏ها را به عقب سر بر زمين تكيه داده، مجذوب تلاوت پيامبر گرديده بود، تا موقعى كه به آيه سجده رسيد و پيامبر صلّى اللّه عليه و آله سجده نمود. سپس گفت: «اى ابو الوليد! شنيدى آنچه را كه بر تو تلاوت كردم، اكنون اين تو و انديشه خود تا چگونه قضاوت نمايى!» در اين هنگام عتبه از حالت جذبه روحى كه به او دست داده بود، بيرون آمد و بدون آنكه چيزى بگويد به سوى دوستانش روانه گشت. او را دگرگون ديدند و ميان خود گفتند: عتبه با آن حالتى كه رفت با حالتى ديگر مى‏آيد. موقعى كه نزد آنان نشست گفتند: «چه خبر آورده‏اى؟» گفت: «آنچه آورده‏ام آن است كه سخنى شنيدم، به خدا سوگند! هرگز چنين سخنى شيوا نشنيده بودم، به خدا سوگند! نه شعر است و نه سحر و نه كهانت، آن‏گونه كه شما مى‏پنداريد. گفتند: «اى ابو الوليد! محمد تو را با بيان خود سحر كرده است.»[1].



[1] سيره ابن هشام، ج 1، ص 314- 313.


نظر شما



نمایش غیر عمومی
تصویر امنیتی :